تبليغاتX
نم نم باران

نم نم باران
 
قالب وبلاگ
ساعت 6 از شرکت مستقیم اومدم خونه بعد از شستن  دست و صورت  و خوردن غذا جاروبرقی رااز اتاق آوردم بیرون اول جارو بعد کف سالن را بخار شور کردم ظرفای داخل ماشین ظرفشویی را گذاشتم داخل کابینتا و ظرفای کثیف را چیدم داخل ماشین در این حین یه چایی با هل برای خودم دم کردم تمام شیشه های میزا را دستمال کشیدم چند تا تکه چیز تو حمام شستم و در آخر سر خودم یه دوش گرفتم و با یه لیوان چای که بوی هلش تموم فضای خونه را پر کرده بود نشستم  روی مبل محبوبم و با موبایلم یه موزیک  از ه. اید. ه گذاشتم و کیف  کردم از آرامشی که  داشتم . یه خونه تمیز یه چای دلچسب یه دل آروم و...  

ایام عید ابتدا با  یه سفر به جزیره ق.شم و در انتها با یه سفر 2 روزه به چاد.گون تموم شد  .خوب بود نه عالی و نه بد فقط خوب بود همین.

27 فروردین  مادربزرگ عزیزم برای همیشه از بین ما رفت.دلم براش تنگه.

پروژه خرید خونه همچنان ادامه داره تصمیم بر این شده که پیش فروش بخریم یه مجتمعی در حال ساخته که شرایط پیش فروشش آخر هفته اعلام میشه دست به دعام که شرایط خوبی داشته باشه چون محله ای که داره ساخته میشه را میپسندم .

خواهرم یه دوستی داره که خیلی با هم صمیمی هستند و از رابطه اونا من و مامانم هم با مامان و خواهرش دوست شدیم و تقریبا رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم حالا شنیدم که این دختر یه طرف گلوش ورم کرده واینقدر بزرگ شده که رفته برای نمونه برداری و منتظر جوابه .از صبح تا حالا دارم بهش فکر میکنم .خدایا به جونیش رحم کن و این غده لعنتی چیز بدی نباشه.

 و در آخردلم برای همه دوستای وبلاگیم تنگ شده بود.
[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 10:39 ] [ باران ]
یه تشک مارک خوش.خواب مدل فرست.کلاس خریدم .خیلی باحاله. یه ست لحاف و روکش تخت و روکش بالشت هم خریدم قهوه ای تیره با طرح های طوسی و نارنجی .شاید عکسشو گذاشتم.

اتاق ها را عوض نکردم چون یه برنامه ای شد که شاید بریم دنبال خرید خونه جدید منم گفتم این چه کاریه اگر قراره از اینجا بریم بیخود برای خودم کار نتراشم .

یه سری از کارای لیستم تموم شده البته خونه تکونی  اصلی مونده که همونطور که گفتم 25 انجام میدم ولی خریدا و یک سری کارای عقب مونده تمومممممممممممم.

به دعای همه برای خرید خونه محتاجم.

نمیدونم چرا ولی یه حس خیلی خوبی نسبت به سال جدید دارم .همه کارا و تدارکات برای سال جدید خوب پیش رفته و بوی بهار را هم حس کردم .

پی نوشت: پرگل جون من رمزت را ندارم.

[ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ 15:28 ] [ باران ]
لیست کارای عید را نوشتم .عاشق اون لحظاتی هستم که یکی یکی تیک میزنم .فعلا 30 مورد شده .

قرار گذاشتم با آمنه برای 25 و 26 اسفند که بیاد تا با هم خونه را یه تکون اساسی بدیم .

میخوام وسایل اتاقا را جابه جا کنم اتاق خواب همون اتاقی میشه که یه تراس کوچولو داره میخوام تو بهار  در تراس را باز بذارم موقع چرت بعد از ظهر 5 شنبه ها و جمعه ها و از هوای بهاری لذت ببرم.

یه تشک تخت هم سفارش دادم اگه جیبم باهام یاری کنه یه سری روتختی جدید هم میخرم.

عاشق اسفندم . از هیاهو و جنب و جوش این ماه لذت میبرم  شاید بیشتر از ماهای بهار دوسش دارم.

این آمنه را جدید پیدا کردم پرستار مادربزرگ شوهریه فقط یه عیبی داره که زیاد حرف میزنه و تو حرفاش از خونه هایی که میره هم زیاد تعریف میکنه مثلا کلی اطلاعات از مادربزرگ شوهری و خاله و دایی ها به من داد من دوست نداشتم بگه و هی وسط حرفش میزدم اما خوب خودش تعریف میکرد گفتم اشکال نداره شاید با من راحته اما هفته پیش که بردمش خونه مامانم عصر که مامان زنگ زد دیدم بعععععععله کلی اطلاعات از خانواده شوهری که من دوست نداشتم مامانم بدونه را داده حالا دیگه مطمئن شدم که از منم پیش اونا گفته .این دفعه که بیاد میخوام باهاش شرط و بیعت کنم که حرف بی حرف وگرنه نمیخوام بیایی.حوصله دردسر ندارم .

مشهد که بودم یه سری با مامانم رفتیم ال.ماس ش.رق که یه پاساژ بزرگ بود وارد یه مغازه ای شدیم که کلی جنس داشت مثل این مغازه هایی که اجناس کیشی میفروشن چند تا خرده ریز خریدیم که دیدم فروشنده رفت یه دستگاه کوچیک آورد و گفت خانما این دستگاه را امتحان کنید اسمش هم پلاستیک .دوخت بود  به محض اینکه میکشیدی روی پلاستیک کامل اونو کیپ میکرد به نظر خیلی خوب میومد.کلی فروشنده تعریف کرد که پر فروشترین جنسیه که تا حالا داشتم وکلی سفارش میگیرم براشو ...خلاصه مخ ما را زد.منم گفتم خوب یکی برای دوستم میگیرم که تازه عروسه و بزاره رو وسایلش یکی برای همکارم که همه چی را میپزه و فریز میکنه یکی برای اون دوستم که....بعععععععععععله دردسرتون ندم که 5 تا خریدم دونه ای 2 هزارتومن.

چند روز بعد از برگشتمون یکی از دوستام زنگ زد و گفت یه سر میام پیشت .پیش خودم گفتم چه خوب شد که از اینا خریدم الان یه دونه اش را میدم به این دوستم که براش چیزی نیاوردم.گفتم قبل از اینکه بدم بهش بذار امتحانش کنم 2 تا باطری سریع پیدا کردم و گذاشتم داخلش یه پلاستیکم آوردم اما دیدم خیییییییییییییییییییییییر هیچ اثری روی  پلاستیک نداره که نداره زنگ زدم به مامانم که از اون بپرسم که یه دونه خریده بود دیدم که بعععله اونم کار نمیکنه  همه 5 تا امتحان کردم هیچ کدوم کار نمیکرد .خلاصه اینکه الان با 5 تا پلاستیک .دوخت خوشگل و نو داخل کمد نمیدونم چکار کنم.

[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 16:39 ] [ باران ]
صبحا که از خواب پا میشم به قول معروف با ده من عسلم نمیشه منو خورد از بس بد اخلاقم .تمام ناراحتیها و گرفتاریا ،غمهای همه دنیا و ...جلوی چشممه .غر میزنم در حد تیم ملی . سر کوچکترین چیزی دعوا راه میندازم و...خلاصه بساطی داریم صبح اول صبحی .شوهرمم دیگه این اخلاقمو میدونه صبحا حواسش هست که دست از پا خطا نکنه. هر چی از صبح دورتر میشم اخلاقم بر میگرده هی خوش اخلاق میشم تا جایی که دیگه کاملا سر حال میشم به روزی که در  پیش دارم فکر میکنم خلاصه اینکه زندگی شیرین میشود .کسی میتونه منو راهنمایی کنه که چکار کنم که صبحا  سر حال باشم و علت  خلق تنگی من صبحا چیه؟راه حلی داره؟در ضمن اینم بگم که من شبا ساعت 12 میخوابم (البته حدودا). صبحا ساعت 7-7:30 بیدار میشم.فکر کنم خوابم کم نیست وهمیشه هم روتینه.


[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 13:15 ] [ باران ]
هیچ چیز به اندازه یه سفر خوب آدمو شارژ نمیکنه.

اونم سفری که بدون برنامه قبلی در عرض 10 دقیقه بلیط دستت باشه .

سفری که با یه آژانس برای اولین بار بری و ببینی چقدر مرتب و منظم برنامه ها را اجرا میکنند بدون اینکه اصلا معطل شی.

سفری که بعد از سه روز اقامت اینقدر از هتل و کارکنان و غذاش راضی باشی که تصمیم بگیری سفر بعدی هم همین هتل را انتخاب کنی.

سفری که با مامانت دوتایی توی این بازارها خرید کنید و سوغاتی بخرید.

سفری که با وجود بردن لباس گرم به خاطر گفته دیگران که اونجا هواسرده فقط از آفتاب گرمش لذت ببری و همه لباسهای گرم  و پتو سفری  را استفاده نکرده  بزاری داخل چمدون.

سفری که با وجود شلوغی زیاد و ازدحام جمعیت به علت تعطیلی شنبه اصلا منتظر تاکسی نمونی وبه محض اینکه هر بار از هتل اومدی بیرون  یه تاکسی جلوی پات بایسته.

سفری که تمام خریداتو همونطور که دوست داری انجام بدی و همه خریدات به دلت بشینه .

سفری که چند تا حراجی عالی  ببینی و 2 جفت کفش مارک با قیمت باور نکردنی بخری.

سفری که با هر آدمی برخورد کردی از راننده تاکسی بگیر تا خدمه هتل و فروشنده ها  اونقدر باهات مهربون باشن و خوب برخورد کنن که شرمنده همه اونا بشی.

ومهمتر از همه سفری که تمام درد دلهاتو با امام ر.ضا بگی ،گریه هاتو بکنی و سبک بشی.

برای همه دوستانم دعا کردم .

بابت موفقیت اصغر ف.رهادی خیلی خوشحالم و بیشتر بابت اون نطق زیباش .




[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 16:59 ] [ باران ]
بالاخره بهد از 15 سال امام رضا ما را طلبید .چند بار تا مرحله خرید بلیط هم رفته بودم و به دلایلی کنسل شده بود اما دیروز خودمم باورم نمیشد در عرض 10 دقیقه همه چی اوکی شد تازه اونم بدون برنامه قبلی همه چی یهویی شد .

با مامانم میرم دوتایی فکر کنم خوش بگذره .فقط یکم بابت این هواپیماها نگرانم .

خیلی به این سفر نیاز داشتم خدا جون شکرت .

پی نوشت: همین الان خبردار شدم که کارخونه مون از فردا تعطیل میشه.به ما هم که تو دفتر مرکزی کار میکنیم گفتن از هفته آینده فقط روزی 4 ساعت از 8 تا 12 بیاییم تا تکلیف ما هم معلوم بشه .برای کارگرای کارخونه ناراحتم حدودا 2 ماه تا عید بیشتر نمونده حالا باید چکار کنن؟

خودم خیلی ناراحت نیستم به دلیل اینکه من اصلا این شغلم را دوست نداشتم وهمیشه منتظر یه فرصت بودم تا برم که حالا با این شرایط راحت تر میرم البته ممکنه از نظر مالی سختم بشه تا یه کار دیگه اونم تو این اوضاع پیدا کنم ولی خوب  شاید با این شرایط شوهری یکم به خودش بیاد و یه سر و سامونی به کار و بارش بده.

در کل توکل کردم به خدا تا ببینم چی پیش میاد .تو سفری هم که دارم میرم خیلی با امام رضاصحبت دارم...

[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 9:39 ] [ باران ]
پدرم را پنجشنبه آوردیم خونه با حال خوبببببببببببب.

بازم با.لون و است.نت برای بار دوم ولی خدا را شکر که انجام شد الانم حالشون خوبه خوبه .

نمیدونم چرا قالب وبلاگم بی دلیل پررررررررررید.

شب یلدا تنها بودیم خونه بابا اینا عصرش کار بابا تموم شده بود ولی باید تا فردا تو سی. سی یو میموندند با اینکه تنها بودیم وتقریبا مراسم خاص(شما بخون خوردنی خاصی) نداشتیم ولی ته دل همهگیمون شاد بود .

خدا جونم بازم شکرت.

[ شنبه 3 دی1390 ] [ 17:0 ] [ باران ]
چند وقت بود که میخواستم بیام و اینجا بنویسم ولی هی به خودم میگفتم بذار حالم خیلی خوب باشه سرحال باشم تا خوب بنویسم. نیام هی از درد و غم و غصه بنویسم اما انگار خدا نمیخواست این وب من آپ بشه چون هر وقت تصمیم میگرفتم که خوب امروز حالم خوبه و مینویسم یه اتفاقی می افتاد که ای وایه من...

اما امروز با اینکه دیروز صبح پدرم را تو س.ی س.ی یو  بستری کردیم و حال خوشی هم نداره اومدم که بنویسم چون با تمام وجود دلم برای اینجا و دوستانم تنگ شده بود.

اندر احوالاتم باید بگم که این جاری جان خیلی ما را اذیت کرد و میکند .من اوایل سعی کردم باهاش مبارزه کنم واجازه ندم  که اذیتم کنه ولی الان به این نتیجه رسیدم که من حریفش نمیشم به همین خاطر خودم را کشیدم کنار .

اوایل خیلی مهربون بود ویه محبتهایی میکرد که من تعجب میکردم ولی نمیدونم چرا من شک داشتم بهش وحسم میگفت این محبتا واقعی نیست  به مرور زمان فهمیدم عجب آدم دورویی هست جلو روت باهات خوبه ولی میره پشت سرت چنان دروغایی برات میسازه که اصلا تو چند موردش نزدیک بود سکته کنم.فقط یه موردش را اینجا مینویسم:

از سفر که بر گشتن (همون سفری که تو یکی از پستام در موردش نوشتم)برای من کیف آوردن . من با وجود اینکه از دستشون ناراحت بودم ولی خیلی خودم را کنترل کردم و باهاشون خوب برخورد کردم .کیف را گرفتم و کلی هم تشکر کردم و به به چه کیف قشنگیه و من یه همچین کیفی نیاز داشتم و....

من با یکی از دختر عمه های شوهرم  دوستم و باهم در تماس یه روز به من گفت باران من یه چیزی در مورد تو شنیدم ولی باور نمیکنم اگه بگم ناراحت نمیشی گفتم نه بگو.گفت این دختره همه جا را پر کرده که وقتی ما سوغاتی را به باران دادیم پرت کرده و گفته من سوغاتیه شما را نمیخوام .منو میگی ....

خلاصه که این یه مورد خفیف بود که نوشتم .مواردی هست که اصلا نمیخوام اینجا ثبت بشه.

فقط یه مورد دیگه هم بگم:

پدر شوهر و مادر شوهر م  به عنوان عروس اول خیلی منو دوست داشتن البته گاهی اوقات مسایلی بینمون پیش میومد ولی کلا خیلی ذوق منو داشتن. برای همین هم چند جای خونه شون عکس منو گذاشته بودن.  یه عکس بزرگ عروسیمون داخل سالن یه عکس از مراسم عقدمون داخل اتاق خوابشون وچند تا عکس کوچیک تو اتاقا.

حالا این خانم تمام عکسای منو برداشته البته به جز عکس بزرگ داخل سالن وعکسای خودش را گذاشته .

شوهرم  برای اولین بار که برای خودم هم تعجبی بود به خواهرش گله کرده که چرا این کارا کردین خوب عکسای اونا را هم میذاشتین کنار عکس ما .که گفته به خدا هر کاری کردیم گفته الا بلا  باید عکس منو بذارین وکلی عکس از خودش تو فیگورهای مختلف آورده و همه خونه پدرشوهری را پر  از عکس خودش کرده.

شما بگید من با این جاری که تازه اینایی که نوشتم جز کارای خوبشه چکار کنم؟

البته من خودم میدونم علت اصلیش چیه واونم اینه که من مادر شوهرم خیلی زن با صلابت و محکمی بود و یه جورایی تمام امور خونه دستش بود حالا که فوت کرده این خونه خیلی بی سر و سامان شده پدر شوهرم هم که اصلا ... واین خانم هم داره از این موقعیت خونه سوء استفاده میکنه .

جریان ازدواجش با برادر شوهرم هم که خودش ماجراییه که یه پست کامل باید براش بنویسم.

به دعای تک تک کسانی که اینجا را میخونن نیاز دارم اول برای سلامتیه پدرم وبعد برای ایمن بودنم از شر این موجود.

پی نوشت:نیکادل عزیز میخوام ازت خواهش کنم یه فال سفارشی برام بگیری شب یلدا.

[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 9:43 ] [ باران ]
بارون که می باره حال من خوب میشه  خیلی خوب .همه چی فراموشم میشه 

دیروز 45 دقیقه پیاده روی روزانه را زیر بارون رفتم اصلا از خود بی خود شده  بودم و خیس خیس بودم .

البته تو این شهر خشک همچین بارونایی واقعا برامون لذت داره .

آخر هفته اولین سالگرد  فوت مادر شوهرمه. پارسال این موقعه تو بیمارستان بود با حال خراببببببببببب.

چند تا مهمونی باید بدم از هفته دیگه باید برم تو کار مهمانداری .همیشه برای مهمونی دادن کلی هول دارم نمیدونم چرا با اینکه همیشه مهمونیام خوب میشه وهمه از همه چی خوششون میاد و تعریف میکنن ولی بازم من....این عادت بد را از مامانم به ارث بردم همیشه وقتی مهمون داشتیم ما به عذاب بودیم از بس مامانم هول میکردو به ماها غر میزد حالا خودم شدن عین اون.


[ یکشنبه 29 آبان1390 ] [ 14:43 ] [ باران ]
دیروز عصر رفتیم هتل تا برادرم با یه دختر خانمی که از طرف عمه ام معرفی شده بود  ملاقاتی داشته باشه برای ازدواج منم البته به عنوان همراه برده شدم .

اونا زودتر از ما اومده بودن والبته اونم با مامانش بود .اول که خوب به سلام و احوالپرسی معمولی گذشت.

هنوز چند دقیقه بیشتر ننشسته بودیم و برادر من هم  ساکت ،که دختر  خانم شروع کرد به سوال پرسیدن .هنوز حتی چیزی هم سفارش نداده بودیم  بین سوالهای خانم یه وقتی گرفتیم ازشون و یه چیزی هم سفارش دادیم و دوباره مشغول پاسخگویی به ایشون شدیم.

سوالها از این قرار بود:

سوال اول:ببخشید میشه بگید شما خونه دارید یا نه؟

سوال دوم:ببخشید اگه امکان داره بگید خونتون ویلاییه یا آپارتمان؟

سوال سوم:من یه سواله دیگه داشتم ازتون  میشه بگید درآمد تون تو یک ماه چقدره؟

سوال چهارم:عذر میخوام شما ماشین دارید؟

.

.

.

وبرادر من هم با متانت تمام به سوالهای خانم جواب داد  اما هیچ سوالی نپرسید

 

[ شنبه 21 آبان1390 ] [ 14:53 ] [ باران ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نه تو می مانی و نه اندوه ونه هیچیک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
امکانات وب
نم نم باران

<-PostTitle->

<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor->